تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه
سال به سال .. تابستون به تابستون رنگا و آدما.. همه و همه .. بهونه ای میشن واسه نوشتن من.. نوشتن یه دغدغه ی بی سر و صدا میشه توی سرم و همه ی کارامو ول میکنم و یه راست میشینم پای دستگاه.. قبلنا یه راست دفتر و خودکارمُ پیدا میکردم .. خب چه میشه کرد.. نوشتنه و هزار خاطره .. تا میای اینو بنویسی .. یه چیز دیگه سادت میاد .. تا میای اونو بنویسی قبلی یادت میره.. از این حرفای خاله زنکی ! خیلی خوب شروع شده.. سخته ولی.. دشمنا گوشاشون تیز شده و دوستامونم چشماشون دیگه ما رو نمیبینه.. اوضاع همه خیط میشه.. مال ما خیسه ! خیس خیط ! چهره ها درهم.. مثل کلاسای 8 تا 10.. اول صبحی همه خسته.. همه توی فکر.. یکیشم خود من .. علیرضا.. علیرضای نارنجی ِ نارنجی ! بادبادک دوس داری؟ من تاحالا فقط یدونه داشتم.. اونم هوا نرفت.. تا میکشیدمش میچرخید و میخورد زمین.. جالب بود.. الان یادم اومد من چقد فراموشکار شدم.. یادمه یه بار من مهرداد و فاطی رفته بودیم رو درخت.. درخته قشنگ پشت خونه بود .. پاتوقمون اونجا بود.. مهرداد و فاطی خواهر برادر بودن! رشت بودیم. 15 سالم بود.. مهرداد 16و فاطمه 14 درخته دور تا دورش بوته های تمشک بود.. جوری که واسه بالا اومدن ازش یه راه بیشتر نبود.. بقیه ی راهاش خار داشت.. نشسته بودم.. آلوچه برده بودیم با نمک.. داشتیم میخوردیم.. که فاطی از بس خندید که از پشت داشت میوفتاد.. همین که یه کم رفت عقب.. پیراهن منو هم گرفت و افتاد و منم افتادم! اون پایین به بیرون راه نداشت.. دور تا دورش بوته های بلند و خاردار تمشک بود که اگه یه چرخ میزدیم میدیدیم که یه زندانه!! من که گیج بودم.. آخه سرم خورده بود یه سر فاطی بیچاره.. اونم بدتر از من.. ادامه ی ماجرا رو هم تعریف کنم؟ هیچ نکته ی حساس و هیچ نتیجه ای نداره ها! خب مهرداد که داشت میخندید بهمون.. دستشو دراز کرد اول منو آورد بالا.. بعدشم فاطی که خندش شده بود گریه رو.. اصلا نمیدونم چرا یه هو این خاطره یادم اومد.. چه خوب بودا! امیر.. صابر .. مهرداد.. پژمان.. آرمان.. الان یعنی دارن چیکار میکنن؟ کجا هستن؟ آخ که دلم لک زده واسه دیدن دوباره ی اونا.. دانشگاهمون آخر خنده ست.. ما هم که ... خوابگاهمونم به همه چی شبیه الا خوابگاه.. سیستم صوتی لاین ما 12 به بعد شروع میکنه به دام دام ! ما هم که میایم توی راهرو .. دیرام رام ! اما خب بچه ها با شلوارک که میان توی خیابون خیلی صحنه های اکشنی رخ میده! بگذریم خودت خوبی؟ علیرضا .. چند روز پیش هیچ نمیدانم چرا در زمستان ها مردم تنهاتر میشوند... هیچ نمیدانم تنهایی خوب است یا بد خوب است لابد! لابد دیگر! اگر بد بود که تو برایم نمیخواستی.. تویی که میگویم.. بهترین "تو" جهانی.. تو بدون اینکه منتش را سرم بگذاری مرا از گل.. یا بهتر بگویم آب و خاک آفریده ای.. نمازی را که دیر به دیر میخوانم را هم قبول میکنی.. میدانم! خدا .. خودا بودن سخت است؟ من بنده ندارم.. اما اگر داشتم و به حرف هایم گوش نمیداد.. شاید بنده ام را میزدم.. خدایا.. سوال های ذهنم را میدانی؟ حتما میدانی دیگر.. همان سوال هایی که نه زبانم میتواند آنها را بپرسد و نه دستانم که میگویند با قلم مشهور است میتوانند بنویسند جواب آنها را به من بگو میخواهی خودم بیایم و بگیرم؟ یا اگر می شود همین امشب در خواب به من هر جور که دوست داری حالی کن.. خدایا.. اگر وقت داری بیا تا با هم کمی بخندیم .. آخر از آخرین خنده ام چند سالی میگذرد خوب است که تو خدای منی اگر به جز تو خدایی دیگر داشتم حتما مرا از بین می برد نمیدانم چرا اینقدر دوستت دارم اما شاید برای این بود که تو روحت را در من دمیدی.. پس بگو چرا اینقدر مهربانم.. روحت خیلی شیرین و دوست داشتنی است.. خدایا فرق تنهایی و تنها نبودن چیست؟ مگر نه این که تو از رگ گردن به من نزدیکتری؟ پس دیگر تنهایی چه معنی دارد؟ دوستم میگوید تو یا وجود نداری یا اگر هم داری او را دوست نداری.. من نمیدانم چه جوابی به او بگویم.. تو به من بگو تا برایش بگویم.. بگویم که اگر تو نبودی زمین مارا روی خود نگه نمیداشت.. یا اینکه از آسمان آب باران برایمان نمی آمد.. یا اصلا بگو اگر دوستش نداشتی که خلقش نمیکردی آخر خدا میدانی.. دوست من ناراحت است از تقدیر او مشکلاتی دارد که با پول حل نمیشود خدایا دیشب مریض بودم یک علیرضا ی رفتنی نگاه های نگران را می دیدم اما نایی برای گفتن این نداشتم که همه چیز که اتفاق می افتد خوب است خدایا من میدانم که هیچ چیز دردنیایی که تو تنظیمش کرده ای اتفاقی و تصادفی صورت نمیگیرد همه چیز مانند فیلنمانه می ماند خدایا شب قدر من در جاده ها بودم آنجا خودم تنها بودم و در آن بیابان جز من و تو کسی نبود خیلی خوب میشد اگر حالا که کسی مارا نمیدید می آمدی و کنارم می نشستی و سرم را نوازش میکردی و دلداریم میدادی که این همه سختی را که تحمل میکنم آخرش شیرین است اما هرچه کردم نیامدی شایدم آمدی.. شایدم آن ستاره های آسمان که با خودم میگفتم زیباترین نقش های شب هستند از طرف تو آمده بودند یا شاید نسیم آرامی که از شیشه ی کمی پایین آمده ی ماشین می وزید از طرف تو بود اما یادم می آید کسی دلداریم نمیداد گاهی وقت ها خودم دستی به سرم میکشیدم و آهی میکشیدم.. نکند دستی که برایم ساختی هم از طرف تو آمد و نوازشم کرد؟ خدایا ناراحت نشوی ها! اما هر چه بیشتر به تو فکر میکنم مثل این است که در باتلاقی باشم و دست و پا بزنم و بیشتر فرو روم.. اما من این فرو رفتن را دوست دارم آنجا که کاملا به زیر میروم..تمام وجودم در تو غرق میشود..آنجا را میگویم خدایا گوش میدهی به حرف هایم؟ شب دوم قدر مثل بقیه به پیشگاه تو آمدم.. اما نمیدانم چرا تو را احساس نکردم .. شاید چون آنجا شلوغ بود و مشغول صحبت با بقیه بودی خدایا من کافر نیستم میترسم بعضی ها بعد از شنیدن حرف هایم به من بخندند.. راست میگویی.. بزرگترین گناه ترس است.. تو را در خانه ی خود میگذارم همان جایی که من فانوس دارم اگر حتی مرا از خود برانی تو را تا بی نهایت دوست دارم فردا وقتی برایم نمی ماند.. روزهای شیرینی ست .. دارم هر لحظه به تو نزدیکتر می شوم چوب خط دنیایم پر است و ساعت شنی عمرم دیگر آخرین ذره های خاک را میریزد بعد از این گذرگاه میدانی چه دوست دارم؟ دوست دارم تو خود به استقبالم بیایی .. و به همه بگویی که علیرضا چقدر دوستت دارد.. بگویی که علیرضا چقدر عاشقانه منتظرت بوده است.. اما اگر نیایی هم عیبی ندارد.. اگر نیایی بیشتر دلبری میکنی اگر مرا به جای بهشت در آتش هم بی اندازی باکی نیست.. آنجا هم به تو فکر میکنم.. و حرف میزنم گمان کنم 2 سالی شده باشد که فهمیده ام وقت رفتنم نزدیک است.. یادت می آید اوایل چه میترسیدم..! میترسیدم از اینکه نکند بعد از اینجا جایی برای من نباشد.. اما خوب میدانم که خودت در دلم خواندی که بیا.. بیا بنده ی من.. بیا تا اینجا را برایت جوری آماده کنم که در دنیا کسی برایت مهیا نکرد نمیدانی چقدر ذوق دارم.. دوست دارم ببینم تو هم مانند خورشیدی که برایم خلق کردی مرا گرم میکنی!؟ همان خورشیدی که گفتم گرمایش را از یقه ی پیراهنم وارد تن خسته ام میکند و دلم را گرم میکند.. خدایا.. آنجا که میرویم مهتاب هم دارد؟ من مهتاب را خیلی دوست دارم مهتاب فقط برگشت نور خوشید است روی زمین.. اما چقدر آرام و ملایم خدایا نعمت هایت را با بزرگترین ماشین های حساب هم نمی شود حساب کرد تو بهترین خدای دنیایی.. و البته جز تو خدایی نیست که آفریننده باشد.. هر چه هست تویی و هر چه شود از تو شروع میشود.. هر لرزه .. هر تکان.. هر تصمیم همه از تو آغاز میشود دوستت دارم مشتاق دیدار علیرضا 26/6/88 مشق های شب های جمعه های ماه های سالهای دوران کودکیم را همه و همه ی آنان را مادرم مهربانم نگاه میداشت برایم که ببینم که ببینم و بخندم که مادرم عاشق لبخند من بود یادم می آید جمعه ها درست یادم است .. غروب بود مشقی که میگویم آن روز ها مقش بود و هم قافیه ی نقش نقش .. مثل نقاشی نقاشی را یادم می آید مداد سیاهی که هیچوقت نداشتم عشق بازی خیالم با دیوار های کوچه بود آنروز ها زغال خیلی بوی خوبی داشت بوی مرکب میداد علیرضا های دیگر هم چون من بودند.. آن روز ها گریه هامان همه از روی شوخی بود و احتیاج شوخی که میدانی چیست؟ احتیاج را هم که... زمستان خانه ی ما گرم بود کوچه های یخ زده اجازه ی نگاه به همبازیهایمان را نمیداد دوم ابتدایی ها را دوست نداشتم چون یک سال از من بیشتر درس خوانده بودند یادم می آید وقتی به خانه ی دوست های شهرستانیمان میرفتیم به بچه هایشان از فارسی میگفتم دروغکی میگفتم درس ما آنجاست.. آنجایی که از شما جلو تر است اما نبود نمیدانم چرا نا خود آگاه یاد آن روز ها می افتم یاد آن روزهایی که شب هایمان روز می شد ای کاش بزرگ نمیشدم ای کاش دیگر علیرضایی به این شکل نبودم عروسک زندگی ندارد عروسک گردان هم دیگر حالی برای گردش ندارد لبخندت را گرفتم؟ ای دوست من.. میخواهی پا به پای تو اشک بریزم؟ رطوبت صورتت را دوست دارم صورتت را با غم دوست دارم اما نمیخواهم غمگین باشی هر چند.. غم معنایی دارد زیباتر از شادی دوستانمان فال نمیگیرند دوستانمان حقیقت را از حفظ میخوانند و این حقیقت بود که مشق های شب های جمعه های آن روزها را دوست دارم و دوست دارم برایت ازآنروزها بگویم و دوست دارم برایت قصه های رنگ و وارنگ بگویم بگویم تا ببینی تا بشنوی تا بخندی و دلت صاف شود یک سال و چند ماه بود که اینجا بودیم اینجا را دوست داشتیم شب ها دیگر غم که به سراغمان می آید .. راحت پتویمان را کنار میزند و آرام کنارمان میخوابد.. دیگر من و غم عاشق هم شده ایم و ... عاشق هم شده ایم و کارهایی میکنیم که عاشق هامیکنند.. عاشق ها به هم نمی رسند.. من و غم به هم رسیدیم.. دوستی دارم به نام تنهایی.. نمیدانم تنهایی نام اوست یا نام خانوادگی اش.. اما من آنرا در سایه ام می بینم.. سایه ام مرا فقط روز ها میدید.. روزهایی که خورشید پوست مرا لمس میکرد.. خورشید از یقه ی پیراهنم به من نفوذ میکرد.. و می آمد و قلبم را نوازش میکرد.. هنوز هم مزه ی شیرین گرمایش را احساس میکنم.. میگویند آنروز ها من یازده سال داشتم.. یازده سالی که بعدش یازده سال متفاوت بود کودکیم با بار مسئولیتی که دیگر داشتم تبدیل به بزرگی شد من محکوم به "بزرگ بودن" شدم! دادگاهی که این حکم را اجرا کرد زمانه نام داشت و نامش هیچگاه از ذهنم بیرون نمیرود.. اگر حرف هایم را میخوانی.. آهسته بخوان آهسته و نرم.. جوانی نکرده ام... قالب کودکیم تهی شد و سخت به بزرگی رسیدم هنوز دست و پایم نرم از سنگ زمانه بود که باز هم مسئولیتم سنگین تر شد میگویند مهربانترین در این خانه منم آنها میگویند.. تو چرا باور میکنی؟ مهربانی چیست؟ بعد از 2 سال اخیر که آب و گل را کنار زده ام تازه ابر های سیاه همان ابر هایی که یازده سالگیم را با خود بردند.. کنار میروند.. بعد از 2 سال اخیر ابر ها کنار میروند میگویند پشت آنها خوشبختی کمین کرده است خوشبختی را دوست دارم دلم برای کودکی ام تنگ شده.. زمانه را می بخشم کوله بارم هنوز هم سنگین است کینه ها بارم را سنگین میکنند و نمیگذارند پرواز کنم امشب میخواهم همه را ببخشم تا فردا صبح آرام روی تختی سفید که میگویند آخرین جای من است پرواز کنم پرواز که میدانی چیست؟ پرواز یعنی رهایی از خودم! دوست دارم بعد از این کوچ جمعه های هفته ها به شهر عاشقان نیم نگاهی هم کنم و بگویم یاد آنروز بخیر که نفس هایم را جمع کردم که یک روز فریاد کنم و بگویم که نمیترسم اگر زود روم! که نمیترسم اگر زود رهم! که نمیمانم و نمی بخشم اگر پشت سرم اشک چشمان تورا باز ببینم با دلی تشنه و غمگین آلود تا زمانی بهتر از امروز تا قیامت بدرود علیرضا.ز 25/6/88 بندرعباس سلام به همگی.. دوباره اومدم؟ چی میگی؟ میدونین چی شد؟ یکی میخواست نتیجه ی ملی رو بگیره اومد دست به دامان من شد.. منم که دامن پام نمیکنم.. اصلا اهل این قرتی بازیا نیستم :d خلاصه فرصت شد بیام نت... بعد گفتم یه صحبت اساسی با رفیقای شفیقم کنم .. ولی هرچی گشتم چیزی برای گفتن پیدا نکردم..دلم که واسه همه تنگولیده سبد سبد! مخصوصا بعضیا..( این بعضیا میتونه "تو" باشه ) اینجوری نوشتن یه حقه ی قدیمیه تا جلب توجه همگانی انجام بشه.. خلاصه دیگه مث قدیما نیست اوضاعمون.. برف بیاد گلوله میشیم ! میوفتیم تو حوض نقاشی ! به قول مامان بزرگ متین که همیشه به متین میگفت :بچه .. چند بار بگم با این علی .. پسر همسایتون نگرد .. چرا گوش نمیدی ! میدونم ربطی نداشت اما خب خاطره بود دیگه.. الان ساعت یک و نیم نصفه شبه و فردا که همین امروز باشه نوزده شهریوره و اینم یادم اومد که پارسال ماه رمضون بهترین روزای عمرم بود و اینم بدونین که ... که .. اصلا اینو شما نباید بدونین ! ولی خب چه میشه کرد؟ دلم براتون تنگ شده.. هیچ اتفاقی هم توی زندگیم نیوفتاده ها! هنوز همونجوریم! با همان خصوصیات قبلی! این شعرم با همه ی غلط املاییاش تقدیم به همه ی شما من از تکرار آیینه به روی قسمت و تقدیر بروی جنگ من باتو بدون خون و یا شمشیر نمیگویم که میرنجم نمیگویم که دلگیرم نمیگویم که سختی بود ولی من بیتو میمیرم منم از آینه خسته منم از آسمان نومید که بود آنکه حقایق را دروغ محض مینامید؟ که بود آن بیکس و تنها که از مردن نمیترسید؟ همان خاکستر داغی که بر سازم نمیرقصید من از آیین بیداری میان شب نمی آیم من از گرداب خورشید و سراب و تب نمی آیم بسان وزن هر بیتم منم بینظم و بی شرمم مثال آن همه سالی که گوشِ حرف تو کردم نه لیلی بودی و شیرین نه من فرحاد و مجنونم نه اینجا انتقامی بود نه اینکه من پشیمونم فقط رنگ جدایی ها بدون قرعه با ما شد تموم صد گره های من و تو بی هوا وا شد پر پرواز من مرگه میون آسمون تو یه مرگ بیصدا بین نگاه مهربون تو من از تکرار هر عشقی میون این همه غربت هراسون و گریزونم بدون لحظه ای صحبت همه آغاز و من پایان همه خندان و من گریان همه شاد و منم غمگین همه آزاد و من زندان نمیگویم که قسمت بود برای من خزون باشی ولی گرما ندیدم من ندیدم مهربون باشی تو در ظاهر واسم موندی ولی قلبت دیگه رفته نمیگم برنمیگردی ولی برگشتنت سخته خوب بود؟ خوشتون اومد؟ نیومد؟ خب به بزرگواری خودتون ردیفش کنین ! چند وقت پیش روز وبلاگ بود.. روز جهانی وبلاگ .. روز جهانی مبارزه با وبلاگ :D همه با هم مرگ بر...! قشم جای همتون خالی... روز هر چی دانشجوی قشمی بود کم کردم.. چجوری؟ بماند! میخواستم تک تک نام ببرم و بگم دلم تنگ شده اما یه نگاه که به لینک باکسم انداختم از این خواسته پشیمون شدم.. از بس توقعم بالاست! اما زندگی من اینجاست.. اون بیرون هم خبری نیست.. یه مدت از زندگی دور بودم.. اصلا خوش نگذشت.. هر کی میگه گذشت دروغ میگه! ولی همیشه که ایجوری نمیمونه.. زاهدانیا بدونن!!! : بی انصافی نبود این حرفا؟ چون من اینجا نبودم همه چی سر من خراب شه؟ پ ن: از وقتی رفتی همه چی عوض شد.. بد شد ! خوب که هستین... بهترم هستین؟ منم مث خیلیای دیگه نمیتونم بیام نت... بسوزه پدر فقر نمیدونم چی بگم اما خیلی خوب میشد اگه اینجوری نمیشد.. اصلا یادم نیست چی میخواستم بگم ولی باید برم.. کاری باری؟ دابای دابای.. این وبلاگ بسته نمیشه ها !!! میام دوباره واسه خوندن پیغوم پسغوماتون... وقت نیست واسه هیچکی کامنت بذارم.. دوباره دابای..

![]()
که ما رو مجبور به آپ کافینتی کرده... دلم واسه همتون تنگولیده اما... (این اما خیلی مهمه ها!) امکانات جهت دیدار شما رو ندارم![]()
نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/22ساعت
10:5 قبل از ظهر توسط ×,.·´¨'°÷·..§ علیرضا §.·´¨'°÷·..×| |
نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/08ساعت
0:33 قبل از ظهر توسط ×,.·´¨'°÷·..§ علیرضا §.·´¨'°÷·..×| |
نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت
4:32 قبل از ظهر توسط ×,.·´¨'°÷·..§ علیرضا §.·´¨'°÷·..×| |
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت
2:11 قبل از ظهر توسط ×,.·´¨'°÷·..§ علیرضا §.·´¨'°÷·..×| |
سلام به همه ی دوستا و رفیقای گلم
نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت
9:9 بعد از ظهر توسط ×,.·´¨'°÷·..§ علیرضا §.·´¨'°÷·..×| |
