|
سلام به دوستان و یاران همیشگی دیگه گفتم.. ما اینجا مردیم.. سر خاکمونم نمیان.. کسایی که کلوب یا فیس هستن یوزرشونو واسم بذارن.. وبلاگ شبیه زندونه.. دیگه نفس کشیدن توش مسمومم میکنه نباید اینجا بمونم.. نه نه که نمیخوام.. نمیتونم.. نه که نتونم.. نمیخوام! نمیخوام چون نمیتونم و نمیتونم چون نمیخوام و علیرضا هم دیوونه شده! خب.. خدافظ
ما فراموش شده ها اینجا فقط مردیم.. سر خاکمونم فقط باد میاد هو هو میکنه..
همه ي اتفاقاي بزرگ اينجا.. توي اين اتاق كوچيك رخ ميده
توي اين اتاق همه ي تصميماي بزرگم روي همين صندلي.. يا اون گوشه روي تخت خوابم گرفته ميشه همه ي وقتم كه نه.. اما بيشتر همينجام بين يه عالم خرت و پرت يه دنيا نوشته و كتاب و دفتر.. كه هركدومشون يه دنياي ديگه جمله و كلمه دارن كه هر كدومشونم بازم چنتا حرف و نقطه و.. خلاصه دنياييه اين اتاق! همه ي دنيامو ميتونم توي اتاقم پيدا كنم همه ي خاطره هام همينجان.. توي اين كشو! يه آلبوم بزرگ مشكي... بذار بازش كنم.. اين منم! اونموقع 6 ماهم بوده.. به چي ميخنديدم.. خدا ميدونه! اينا هم كه ميبينين... اين كشو بالايي انگار جعبه ي شانسه! همه چي توش هست.. كافيه چشماتو ببندي و دستتو كني توش و يه چيزي بياري بيرون.. هر بار يه چيزيه.. الان من امتحان ميكنم بي تقلب.. بعد بهتون ميگم چي در اومد.. يك دو سه.. يه ماژيك در اومد.. ناراحت نشون.. قول ميدم دفعه ي ديگه يه چيز بهتر باشه.. خيلي چيزا رو فراموش كرده بودم.. با اينكه خيلي بهم نزديك بودن.. كنار بالشم كه ميخوابم.. يه آينه ي كوچيك هست.. كه خيلي وقته خودمو توش نگاه نكردم.. يه آينه ي كوچيك چوبي كه شكل يه كلبه ست.. الان توي دستمه.. از اين فاصله فقط دوتا چشمام توش معلومه.. چه عجيب.. من چشمامو هم خيلي وقت بود فراموش كرده بودم.. تاحالا به چشماتون نگاه كردين؟ يا فقط ميرين جلو آينه و ..؟ وقتي به چشمام نگاه ميكنم بعضي وقتا شرمنده ميشم.. بعضي وقتا دلم ميگره.. بعضي وقتا هم دلم باز ميشه.. انگار كه يه دوست اومده به ديدنم.. خب آينه! برو سر جات! سروقت كمد لباسام نميرم.. آخه ميترسم درشو باز كنم هرچي توش چپوندم بريزه بيرون.. كلاه ايمني موتورم بالاس هركي در كمدمو باز كنه به طور خودكار كلاه مياد رو سرش! كلا بياين جاهاي خطرناك نرين بچه ها .. باشه؟ آفرين! ميدونين زير تختم به چي شبيه؟ يه زمين فوتبال پر از خودكار و نوك مدادي و چيزايي كه قل خوردن رفتن اون زير.. ماهي يه بار همه رو ميارم بيرون.. اما دوباره ميرن سرجاشون به مرور زمان! جاروبرقي از بس خودكار مداد قورت داده كه زخم معده گرفته.. آخي.. اينجارو.. يدونه تيله! من تيله خيلي دوس داشتم.. نگه ميداشتم.. خيليم داشتم.. همشونو دادم به پسر دايي كوچولوم.. اينيكي قايم شده بود.. دارم سرمو دورتادور اتاق ميچرخونم ببينم چي هست كه فراموش شده.. بگو تو خودت فراموش نشي.. فراموش شده هات پيشكش.. بيرون اتاقم البته خبرايي هستا.. نه كه نباشه..! بعله! اين بيرون يه وقتايي يه صداهايي مياد.. يه سري آدم خاص كه هميشه هستن.. مثل زنجير.. ما دونه هاي زنجيريم.. با خونواده ميشيم يه زنجير كوچيك.. كه با خونواده هاي ديگه كه به هم وصل ميشيم .. خودش ميشه يه چيز عجيب اصلا! اصلا و اصلا و ابدا! اين آدامس موزي تاريخ مصرف نداره... از سالهاي سال كه من يادمه رو ميز كامپيوتره و كسي نگاش نميكنه.. من تو حباب كوچولوم راحتم يه حباب كه يه كم دير ميتركه.. آخه ميدونين.. همه ي حبابا يه روزي ميتركن.. من اينروزا يه دفتر شعر گم كردم.. يه دفتر كه توش يه عالم شعراي خيلي خيلي كوچولو نوشته بودم.. يه دفتر كه خيلي قشنگ بود! من اينروزا دلم كه ميگيره ميرم سراغ عكسام چه زود عليرضا كوچولو بزرگ شد ولي آقا عليرضا.. اينو بدون كه خيلي زودم تموم ميشه اين روزا و ميشي يه عليرضا كه خاطرات جوونيشو واسه نوه هاش تعريف ميكنه و نوه هاشم فكر ميكنن داره بلوف ميزنه.. و تو دلشون ميخندن بهش! راستي راستي به بچه هامون چي بگيم؟ آخه زشته بد آموزي داره.. حالا تا اون موقع يه فكري ميكنيم ديگه.. پس تا اون موقع خدافظ په نون: دلم برات تنگ شده
داشت غروب ميشد هنوزم منگ بودم هنوزم هستم منتظر چيزي بودم كه نميدونستم چي بود پنجره هم دلش نميخواست از دلش بيرونو ببينم چار ديواريم مث يه پناهگاهه هنوزم هست زانوهامو رو تخت بغل كرده بودم و خيره شده بودم به روبه روم به يه نقطه نقطه اي كه اصلا نقطه نبود خط بود اونم به من خيره بود انگار.. وقتي پلك ميزدم اونم انگار پلك ميزد احساس ميكنم وقتي چشمامو ميبندم دنيا خاموش و تاريك ميشه انگار وقتي من ميخوابم همه چي ميخوابه همه چي توي اتاقم يه سنگر كه ميشه پشتش موند و موند و موند.. يه چيزي اينجا كمه.. اوهوم.. يه موسيقي! كجا بوديم؟ آها.. خيره! غروب شد هنوزم هست هنوزم غروبه و من جام عوض شد... دستمو دراز كردم و دفترمو برداشتم.. از يه شكلك شروع شد.. آره اين دوستمه.. سلام كن! آفرين اينو كشيدم! ايني كه شما نميبينين.. يه آدمك به يه كله ي گنده اندازه ي ليمو يه گردن باريك دوتا دست تا به تا دو تا لنگ دراز .. كه از دفترمم زد بيرون.. اومد رو تخت وسط ليمو يه نقطه كشيدم مثلا قراره بشه دماغش دوتا نقطه بالاش.. كه چشماشه يه نيم دايره ي لبخندونه! واسه اينكه حرف نزنه فقط لبخند بزنه و نگام كنه.. آخه نميخوام زياد حرف بزنه! خب بقيش چي؟ بقيه ي كاغذ خاليه و اين آدمكه تنهاس! خب گناه داره طفلي.. تازشم معلوم نيس پسره يا دختر! سونوگرافي هم نميشه بردش! يه خط راست از بالا آوردم پايين.. يه خط راستم كنارش.. يكي ديگم اونورش زندونيش كردم آخه ميترسم بياد بيرون اتاقمو به هم بريزه.. آخه تو پست قبليم اتاقم به هم ريخته بود.. يادتونه؟ الان مرتبش كردم حيفه اين به همش بريزه خب اين برگه بايد زده بشه به ديوار.. به ديوار پناهگاه من.. روبه روم.. تا ببينمش! تا باهاش حرف بزنم.. باهاش دعوا كنم.. باهاش بخندم و هرچي دوس داشتم بگه! هرچي دوس داشتم بگه هرچي دوس داشتم كنه هرچي دوس داشتم بخواد زود زودم بايد دلم براش تنگ بشه.. اونم همينجور.. آخه من ميخوام! مگه من من نكشيدمش؟ خب پس اگه پرو بازي در آورد خرابش ميكنم! يه عالمه ريز ريزش ميكنم ولي خب هنوز پرو نشده.. هنوزم هيچي نميگه.. با اينكه ميخوام! ميخوام بگه! اصلا اين پاكن من كجاس؟ ميخوام يه دهن گشاد براش بكشم تا هوار بكشه.. داد بزنه.. جيغ و داد كنه.. هنوزم زانوهامو بغل كردم و دارم نگاش ميكنم خيره تو چشماش دوتا تيله ي پررنگ تق تق تق! ( اين صداي در ديگه واقعيه) يه كله اومد تو! با صداي آروم گفت: چيكار ميكني؟ من هيچكاري نميكردم.. پس شايد دليل اينكه هيچ جوابي ندادم همين بود! در بسته شد و همه جا مث قبل ساكت شد دلم چقد هوس آلود ميخواد برم سمت پنجره.. خورشيد چند لحظه بيشتر مهمون ما نيست امروز! چه رنگش عجيبه.. شايد چون قشنگ بود... آدمكمو قربونيش كردم ريز ريزش كردم و ار پنجره دونه دونه ريختمش پايين... به باد گفتم يه جوري ببرتشون پيش خورشيد كاغذا ي كوچولو خيلي دوس دارن تو هوا بچرخن.. آخه هرتيكه هزار چرخ ميخورد و ميرفت.. وقتي داشتم چشماشو مينداختم پايين اصلا دلم براش نسوخت..! كاش يكي هم منو مينداخت پايين.. كاشكي منم... آدمكم هنوز داشت ميخنديد داشت به من ميخنديد ميگفت.. ديدي من آزاد شدم؟ ديدي زندونت الكي بود؟ ديدي حالا تو پشت پنجره زندوني شدي و من اينجا راحته راحت و آزادم؟ منم با نگام گفتم.. ديدم! كيف پولمو گذاشتم جيبمو از اتاق اومدم بيرون ديگه غروب نبود شب بود يه شب شلوغ يه خيابون كه انگار ته نداره... يه آهنگ كه هي داره تكرار ميشه لالا لالا لالا.. گل پونه.. بيا كه بدون تو دل خونه... يه شب كه تموم ميشه و خيلي زود متولد ميشه... تولدت مبارك چه روز خوبي بودي چه خوب بودي عليرضا 21/1/90 21:51
فقط اتاق من نيست همه جا سرده همه جا.. همه جا به هم ريخته.. فقط اتاق من نيست همه جا شلوغ پلوغه.. فقط.. همه گيج شدن.. فقط من نيستم كه! فقط من نيستم كه.. همه ديوونن عليرضا كيه دوست كيه دشمن كيه... همه.. ساعت مچيمم ديگه با ساعت ديواري دوست نميشه.. عيد شده بودا.. كيا فهميدن؟ ما ك نديديم! ما ك هرچي نگاه كرديم جز يه تصوير مبهم و تار ك يه عده توش وول ميخوردن " چيزي نديديم! يه عده ك خيلي از خونشون دور شدن بخاطر اينكه عيده! شما چي ديدين؟ من چشمامو نيمه بسته كردم و تو ذهنم همه رو وارونه كردم! ديدم ماشينا رفتن آسمون.. آدما رفتن آسمون.. مگه همه نميخوان برن آسمون؟ خب من يه راست بردمشون.. بعضيا اين تير چراغ برقو محكم گرفتن كه نرن آسمون.. اما من يه تكون خوردم.. همه رفتن.. رو زمين آشغال نموند.. بعضيا اصلا تكون نخوردن.. فهميدم اونا هم مث من و عين من عيد رو نفهميدن.. گوشيمم رفت هوا! حالا قبض تلفنمونو چجوري پرداخت كنيم؟ رويا رويا رويا.. فقط تو روياييم! نفس ك ميكشيم رويا ميره تو... و مياد بيرون! واسه همين حرفاي جدي مونم بوي رويا ميده.. آقا اصلا همه بو ميدن! بوي رويا! اين رويا نه اون روياست ك پسرا دم مدرسشون واسش تكچرخ ميزنن! اين رويا همونه كه توش ميتوني قهرمان باشي.. حتي واسه چند دقيقه همه چي داشته باشي.. اين رويا اون روياست! Hero Emo Model هرچي ميخواي تو ويترين رويا هست از همه رقم همه جوره همه نمونه اي بي ادب! چرا رويات اينقد فاسده؟ تقصير خودت نيست نه! مشخصه! روياي هركي مال خودشه.. دوس داره! چه بچه ي بدي! واه واه واه!
سلام دوباره اومدم توي چشماتون شلوغ كنم با نوشته هام مث يه بچه ي شيطون با يه سوت توي كوچه ي هاي تنگ و پيچ در پيچ... بچه هه چشماشو نيمه باز گذاشته و فقط بدو بدو ميكنه و بلند بلند ميخنده.. واسش مهم نيست چقد از خونه دور شده پس برو برو تا جايي كه ميتوني از خونه دور شو برو برس به دريا برو چون كسي منتظرت نيست برو اما پشت سرت با سنگ ريزه هاي رنگي از خونه رد به جا نذار.. چون باد با جادوگر همدسته.. مياد و نشونه هاتو با خودش ميبره.. برو حد اقل برسي به كلبه ي شكلاتي.. راستي نگفتي.. شكلات دوس داري؟ اگرم دوس نداري برو.. شايد خوشت اومد.. برو.. اگه جادوگره گفت جا نداريم به زور برو تو خونش.. به زور برو توي زندونش.. برو اگه از اين قصه خوشت نيومد.. ميتوني بري مادربزرگه شنل قرمزي بشي.. ميتوني راحت خورده بشي نميدونم تاحالا خورده شدي يا نه.. اما ميدونم خيلي خورد شدي.. فرقي نميكنه اينم مث اونه يدونه هه آخر تنها زياد داره فقط عليرضا تنبلي نكن.. قصه زياده.. هركدوم رو كه دوس داري برو شازده كوچولو خيلي بهت مياد تير كمون داري؟ نه؟ حيف شد .. اگه داشتي رابين هودت ميكردم.. ببينم اصلا تو چي داري؟ كلا يه جوريايي نچسبي انگار... -راس ميگه بچه ها؟ من نچسبم؟ راس ميگه بايد برم؟ راس ميگه كه هيچكي منتظرم نيست؟ ميدونين اون خانومه وقتي ته استكاني رو كه توش قهوه خورده بودم رو ديد چي گفت؟ چيزاي عجيب ميگفت.. عجيب و غريب بهم نگفت دروغگو.. بهم نگفت بد.. بهم نگفت ديوونه.. خيلي عجيب بود.. اينم ميدونست كه ميترسم كف دستمو بهش نشون بدم.. يه گنگ اگه خواب ببينه چي ميشه؟ اگه دست هم نداشته باشه كه اشاره كنه.. كي ميتونه حرفاشو از چشماش بخونه؟ اگه توي چشمش آشغال بره.. چجوري ميگه فوت كن تا خوب شم؟ برو عليرضا برو هر قدم كه دورتر ميشي من به خونه ت نزديكتر ميشم ترديد ميدوني چيه؟ يني شك كني بنويسي يا نه.. شك كني بنويسي از همه چي يا نه.. چه ترديد كوچيكي تورو گيج كرده عليرضا.. بسه ديگه اگه بيشتر بنويسم چشماتون اذيت ميشه پس نمينويسم خدافظ
روز ها روز بود اما شب ها شب نبود.. شب ها آسمان خوابیده بود و چراغ را خاموش کرده بود ستاره ها هم لامپ های شبرنگ خواب کوچک اتاق آسمان بودند گاه گاهی آسمان در خواب میخندید گاهی هم گریه میکرد و اشک هایش قطره قطره روی زمین چکه میکرد آسمان خیلی تنها بود.. و همیشه بازی میکرد... چون کودکی بیش نبود.. گاهی اسباب بازی هایش از دستش می افتاد و آن ستاره ی دنباله داری بود که میدیدیم... آسمان هیچوقت حرف نمیزد.. وقتی ظهر میشد.. همه میفهمیدند که حوصله ی آسمان سر میرود.. ابر ها بغض آسمان بودند گاهی انگشتش را با شیطنت روی زمین میکشید ... و میدانم که میدانی... همان گرد بادی بود که از آسمان به زمین وصل بود.. غروب که میشد.. منتظر میماند تا کسی بیاید و با او حرف بزند قبل خواب... اما آدم ها همه اورا یادشان میرفت و او با غصه میخوابید کم کم چشم هایش را میبست.. گاهی دلش میسوخت و چراغی برای شبگرد ها روشن میکرد.. مثل ماه گاهی هم که میدید شبگردی دیگر در زمین نیست... پاهای آسمان به جایی که هیچکس نمیدانست کجاست, گیر کرده بود و آسمان نمیتوانست راه برود همیشه و همیشه همانجا بود من با آسمان دوست بودم دوستی مان از آنجا شروع شد که روزی مثل همیشه تنها در ساحل قدم میزدم.. رنگ دریا آبی بود... آسمان هم آبی بود انگار به هم وصل بودند روی ماسه های داغ دراز کشیدم.. همین که چشم هایش را بستم.. او مرا آرام قلقلک داد.. گفتم : نکن! گفت: با منی؟ گفتم: چیه؟ فک کردی من نمیدونم تویی؟ گفت: اگه راس میگی من کیم؟ گفتم: خب معلومه ... آسمون! گفت: از کجا فهمیدی منم؟ گفتم: آخه من شبا خوابتو میبینم! گفت: خواب منو؟ گفتم: آره.. اما این یه رازِ .. بین خودمون بمونه! گفت: راز دیگه چیه؟ گفتم: مگه نمیدونی؟ گفت: نه ! باید بدونم؟ "آسمان داشت با حرف زدنش از من دلبری میکرد... و شاعرک آنجا بود که دلش را به باد داد" گفتم: تو تنهایی؟ گفت: آره.. درست مثل تو ! گفتم: تو از کجا میدونی؟ گفت: فکر میکنی از کجا میدونم؟ گفتم: از... از اون بالا دیدی..! آری.. از آن بالا دیده بود.. چشم های درشت آسمان جا برای دیدن همه چیز داشت.. داشت غروب میشد و صدای آسمان داشت کمی غمگین میشد.. او میگفت دیگر وقت رفتن شده است اما شاعرک میلی به رفتن نداشت حق داشت! علیرضا 25/7/88
|
About![]()
علیرضا متولد 28/10/1367 Archivesهفته اوّل اسفند 1390هفته چهارم خرداد 1390 هفته چهارم فروردین 1390 هفته سوم فروردین 1390 هفته سوم آبان 1389 هفته چهارم شهریور 1389 هفته سوم شهریور 1389 هفته دوم شهریور 1389 هفته دوم مرداد 1389 هفته اوّل خرداد 1389 هفته سوم بهمن 1388 هفته چهارم مهر 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته چهارم شهریور 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم فروردین 1388 هفته چهارم دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم مهر 1387 هفته سوم مهر 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته اوّل تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته سوم خرداد 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 آرشيو Links
كوچولوي جهنمي:.
هر آهنگی که میخواین بذارین تو وبلاگتون |